آمار بازدیدکنندگان

1
179
177608

ساعت سرور

شنبه 25 آذر 1396


نوشته های شما

  • سلام

     

     

    در صورت تمایل نوشته هایتان را ارسال فرمایید تا روی وب قرار گیرد

پیرمرد

عزق از پیشانی به روی گونه ها می غلتد، وقتی چشم هایش را می بندد ابروهای سفید پر پشت اوست که خود نمایی می کند، رگ هایی که صورتش را آبیاری می کنند برجسته برجسته اند که اگر دقت کنی نبض آنها را می بینی، با خودت می گویی یکوقت ترک نخورند!

دست هایش به هم تکیه داده اند گویی در کنار هم آرمیده اند. انگشتان ضمخت که نقشی از تاول های قدیمی بر کناره های آن حک شده است، دست ها آفتاب سوخته است به گونه چهره او، پیراهنی بلند که روزگاری رنگ آبی داشته جثه ضعیف او را پوشانده ، جیبی بزرگ و کش آمده سمت چپ آن چسبیده است.

شعله آتش در کناری فروکش کرده دود می کند و کتری سیاه روی آن از غل افتاده است پیرمرد زیر چشمی نگاهی به آن می اندازد و باز غرق دشت مقابل می شود.مورچه ها چون قافله ایی از کنار نعلبکی ترک خورده می گذرند آهسته و بی سر و صدا، صدای عبور چند پرنده و بر هم خوردن شاخه های یک درخت، و همچنان دود بلند است، پیرمرد با پشت دست عرق های پیشانی اش را بر می دارد وبا گوشه پیراهن کناره چشم ها را لمس می کند، حالا بهتر می بیند. یکی دوتا مگس سمج از پهلوی گوش هایش این طرف آن طرف سرک می کشند اما پیرمرد آنها را ندید می گیرد، باز دانه های عرق از کنار گونه به زیر گردن او سر می خورند. او هنوز نفس نفس می زند اما آهسته تر، ناگهان خم می شود دوسه تا فوت محکم به آتش دود گرفته می کند و وقتی شعله خودش را نشان می دهد در کتری را باز می کند و نیم نگاهی به درون آن،آب دوباره به تلاطم می افتد و می خواهد داغ اش را تازه کند که پیرمرد بر می خیزد دست ها را بر کمر می گذارد یا علی می گوید نگاهی دوباره به دشت می اندازد نفس عمیقی می کشد به طرف جوی آب می رود فکر می کند دشت سیراب شده است مسیر آب را جابجا کند بهتر است، کتر ی جوش آمده است و روی شعله آتش پرپر می زند...

Trackback URI: http://nikafarin.com/index.php/trackback/12

درج نظر

XML نظرات: RSS | Atom

ورود