آمار بازدیدکنندگان

1
153
177582

ساعت سرور

شنبه 25 آذر 1396


نوشته های شما

  • سلام

     

     

    در صورت تمایل نوشته هایتان را ارسال فرمایید تا روی وب قرار گیرد

دوست خوب من

 به راه خود ادامه مي دهد گلبرگ هاي گل كنار آن روي زمين مي نشيند.

كلاس درس داخلي /روز

بچه هاي كلاس منتظر ورود معلم هستند جواد دانش آموز بازيگوشي  «است و يك لحظه در جاي خود آرام نمي گيرد. جواد آهسته دستش را به گوش نفر جلويي اش مي رساند و تلنگري محكم به پشت گوش او مي زند و بلافاصله سرجايش مي نشيند و انگار كه اتفاقي نيفتاده است. نفر جلويي بر مي گردد و پشت سرش را نگاه مي كند و از سه نفري كه در نيمكت عقبي هستند مي پرسد؟

شاگرد: تو بودي؟ (نگاه به شاگرد ديگر) تو بودي؟        هر دو شاگرد سرشان را به علامت نفي بالا مي برند شاگرد نگاهي به جواد مي كند و هيچ نمي گويد (جواد مي زند زير خنده)

بار ديگر جواد قصد دارد با تلنگر به گوش فردي ديگر بزند، وقتي دستش نزديك او مي رسد.

نماينده: بر پا

جواد دستش را عقب مي كشد و بر پا مي ايستد.

كوچه خارجي /غروب

جواد از نانوايي مقداري نان گرفته و در راه منزل است در طول راه تكه تكه نان را جدا كرده و به دهان مي گذارد در طول حركت مقداري از راه را به صورت لي لي طی مي كند.

جواد از چند كوچه وپس کوچه ميگذرد در طول راه به سقاخانه محله مي رسد مكثي مي كند و مي ايستد داخل آنجا را تماشا مي كند چند شمع روشن و تعدادي كتيبه مذهبي وجود دارد.

نگاهي به شمع ها مي كند. دست مي برد و كاسه سقاخانه را برداشته از آب پر مي كند و از آن مي نوشد قصد دارد به راهش ادامه دهد كه ترديد مي كند و كاسه اي ديگر پر مي كند اين طرف و آن طرف را مي نگرد و كاسه آب را به روي شمع ها مي پاشد و آنها را خاموش کرده لبخندي مي زند و به راهش ادامه مي دهد.

                                                                                قطع

كلاس درس داخلي /روز

روي تخته سياه با خط درشت بيتي به اين مضمون نوشته شده است:

دست از طلب ندارم تا كام من برآيد                يا جان رسد به جانان يا جان ز تن در آيد.

معلم (خطاب به شاگردان): شما مي توانيد براي اينكه قواعد خوشنويسي را رعايت كرده باشيد يكي از كلمات را در اول يا وسط مصرع بكشيد مثلاً (به سراغ تابلو مي رود و زير كلمه طلب خط مي كشد) بد نيست ب اين كلمه كشيده نوشته شود (و كلمه كشيده آن را مي نويسد مي آيد سراغ شاگردان و يكي يكي آنها را مي بيند و بعضي از خط هايشان را اصلاح مي كند)

جواد مشغول نوشتن خط است به كلمه كام رسيده است دست چپش به صورت مشت روي طرف ديگر دفتر خط قرار دارد جواد در حال نوشتن است ولي چهره اش نشان مي دهد كه در كلاس نيست كلمات روي صفحه ناگاه مات مي شود.

زمين برفي خارجي/روز

جواد خردسال است و داخل برفها افتاده ، دستهاي او داخل برفهاست دستهايش را كم كم مشت مي كند.

كلاس درس داخلي/روز

دست جواد مشت مي شود- جواد از نوشتن باز ايستاده است.

زمين برفي خارجي / روز

دست جواد داخلي برفها مشت كامل مي شود.

                                                                                قطع

كلاس درس داخلي /روز

مشت كردن دستش كامل مي شود.

                                                                                                                                                                                قطع

زمين برفي خارجي / روز

جواد روي برفها افتاده است، مثل اينكه فردي از بالاي سر قصد كمك به او را دارد جواد چهره اش را برمي گرداند و بالا را نگاه مي كند قطرات اشك روي گونه اش نشسته است وقتي آن چهره ناپيدا را مي بيند تبسمي مي كند آن مرد ناپيدا دست جواد را مي گيرد و بالا مي آورد و شيئ را داخل دست او مي گذارد و آن را مشت مي كند ، جواد مي خندد.

                                                                                قطع

كلاس درس داخلي /روز

كاغذ خط در دست جواد مچاله شده است صورتش عرق كرده و تخته سياه و معلم را مات مي بيند وقتي تصاوير وضوح مي يابد دفتر و قلم را به كناري مي زند و از پشت نيمكت بلند مي شود دستش را به علامت اجازه بلند مي كند و ناگاه از كلاس بيرون مي رود معلم از اين وضع تعجب مي كند به در كلاس مي آيد و وقتي سالن را نگاه كرد دوباره داخل كلاس مي شود.

معلم: پسره شيطون يه بار نشد يه خط رو كامل بنويسه

                                                                                قطع

اتاق يك منزل داخلي /روز

مادر جواد كنار پنجره در حال آب دادن به گلهاست، موقع آب دادن برگهاي خشكيده آنها را جدا كرده و در گلدان مي ريزد صداي در خانه را مي شنود متوجه حياط مي شود كه جواد در را باز كرده و سراسيمه وارد مي شود.

مادر: چيه چي شده مادر؟

جواد (نفس زنان ): هيچي چيزي نيس.

مادر: چي شده كه حالا اومدي مگه مدرسه نبودي؟

جواد: مادر اون سكه كه اون روزها داشتم؟

مادر (ابروهايش را در هم مي كند): سكه؟ چي ميگي جواد؟

جواد: مادر زود باش من مي خوامش بايد پيدا بشه ميدوني مادر بايد پيدا بشه (به طرف كمد مي رود و مشغول جستجوي درون آن مي شود)

مادر: آخه عزيزم چيزي اونجا نيس

جواد: من سكه ام را مي خوام

(مادر هاج و واج جواد را مي نگرد، دستهايش را بر هم مي مالد)

مادر: مادر جون

                                                                                قطع

اتاق يك منزل داخلي /شب

آقاي مهربان (پدر جواد) نشسته و مشغول خواندن حافظ است همسرش سيني چائي مي آورد.

همسر: خب حالا كتاب رو بگذار بعد هم وقت هست.

مهربان: چشم چشم، حلقه بگوشيم ( كتاب را به كناري مي گذارد و يك چائي بر مي دارد)

دستت درد نكنه (متوجه خلوت بودن خانه مي شود) پس جواد كجاست؟ امشب ديگه سر و صداش نيست. امروز دري، پنجره اي، شيشه اي نشكسته؟

همسر: نه امروز از اين خبرها نبود اما

مهربان: اما چي؟

همسر: چي بگم دوباره برگشت به دوره بچه گيش

مهربان دوره بچگيش؟

مهربان: آره امروز دوباره يادش به اون سكه ها افتاد

مهربان: سكه؟

همسر: آره همون كه پيداش كرده بود اون روز زمستوني تو برفها

مهربان: آهان يه چند وقتي هم بندش شده بود ديگه به درس و مشق و هيچي نمي رسيد، چطور شد امروز بيادش افتاد؟

همسر: نمي دونم، نديدي، امروز مثه مرغ سر كنده اومدخونه و سراغ اونو گرفت گشت و گشت تا پيداش كرد.

مهربان: پيداش كرد و خودش را گم كرد (به فكر فرو مي رود)

آره سكه پيدا شد و جواد گم شد.

خيابان خارجي /روز

جواد در راه مدرسه است از اينكه سكه اش را پيدا كرده خوشحال است و در پوست نمي گنجد، دست را روي جيب سمت چپ سينه اش مي گذارد و آن را لمس مي كند و از بودنش مطمئن مي شود سپس دست داخل جيب كرده و آن را در مي آورد مشتش را براي ديدن آن باز مي كند (تصوير مات مي شود)

زمين برفي خارجي /روز

جواد ايستاده است و به مردي ناپيداي روبه رويش نگاه مي كند و خوشحال است سرش را زير مي اندازد و مشتش را باز مي كند سكه داخل آن را مي بيند سرش را بالا مي آورد و به فرد مقابلش لبخند مي زند.

                                                                                قطع

اتاق ، داخلی /شب

پدر كتاب حافظ اش در دست و مادر نزد او نشسته، جواد مشغول نوشتن خط است

پدر (خطاب به جواد): خب حالا نگفتي اين سكه چي هست؟ جنسش چيه؟

جواد (سر بلند مي كند): چي سكه؟ خب سكه است ديگه

پدر: مي شه ببينم چيه؟

جواد: هر چي هست براي من با ارزشه

پدر: مي گفتي كي اونو به تو داد

اتاق يك منزل داخلي/شب

زمان خردسالي جواد

جواد خطاب به پدر: يه فرشته

پدر: عزيزم تو ميدوني فرشته چيه؟

جواد: باباجون شما خودتون ميدونين؟

(پدر نگاه معنا داري به همسرش مي كنه و جواد را بغل مي كنه)

پدر: آي ناقلا

خيابانهاي شهر خارجي/شب

جواد به همراه پدر و مادرش در خيابانهاي شهر براي ديدن چراغاني هاي نيمه شعبان قدم مي زنند.

پدر: واقعاً كه دست مردم درد نكنه چه غوغائي كردن

مادر: آره والا هر سال چراغاني ها بهتر از سال قبل مي شه

پدر: نشون ميده كه چقدر مردم به امامشون علاقه دارن

(در طول راه چند بار مردم به آنها شربت و شيريني تعارف مي كنند جواد چراغاني ها را مي نگرد و غرق در تفكر است چند جا محو تماشا مي شود كه پدرش اورا صدا مي زند و به راهشان ادامه مي دهند)

جواد: من مي خوام برم خونه كار دارم

مادر: حالا چه وقتشه بگذار بعداً با هم مي ريم

جواد: نه مادر يه كاري دارم حتماً بايد همين حالا برم (جواد به سرعت از پدر و مادر دور شده و به منزل مي دود)

مادر: جواد جواد مادر!

پدر: بيا ولش كن اين پسره تو حال خودش نيست

مادر: خدا به خير كنه.        جواد زود برگردي يا، ما تو همين پاساژ اولي يه منتظر مي مونيم

جواد در حال دويدن: باشه مادر

اتاق منزل داخلي/شب

جواد كاغذي سفيد را جلو خود روي ميز مطالعه گذاشته و به آن خيره شده است نگاهي به ساعت مي كند ده و نيم است قلم را به آهستگي بر مي دارد و در دوات مي زند قصد دارد چيزي بنويسد قلم را روي كاغذ مي آورد ( تصوير مات مي شود)

اتاق منزل داخلي /روز

زمان خردسالي جواد

پدر(خطاب به جواد): اين سكه رو ميگي كي بهت داد؟ (جواد خاموش است و ترديد دارد)

پدر: نشنيدي؟ گفتم اين سكه رو كي بهت داد؟

جواد: يه فرشته

پدر: چي؟

جواد: يه فرشته - يه فرشته- يه فرشته (چند بار كلمه فرشته تكرار مي شود)

                                                                                قطع

اتاق منزل داخلي /شب

قلم جواد هنوز روي كاغذ است جواد در نوشتن ترديد دارد ناگاه خنده اي مي كند و شروع به نوشتن جمله اي مي نمايد.

                                                                                قطع

نماهايي از چراغاني خيابانهاي شهر و مردم سرگرم تماشا، نماهايي از چند كوچه خلوت

كوچه خارجي /شب

جواد از چند كوچه چراغاني شده مي گذرد وبه كوچه اي كه سقاخانه در آن است نزديك مي شود كوچه تاريك است و هيچ سر و صدايي نيست از دور سقاخانه را مي بيند نور ضعيفي از درون آن سوسو مي زند جواد به سقاخانه نزديك مي شود دكمه هاي پيراهنش را باز مي كند و كاغذي را در مي آورد نگاهي به درون سقاخانه مي كند چند شمع روشن است كاغذ را بين شمعها قرار مي دهد روي آن جمله تولدت مبارك نوشته شده لحظاتي آن را مي نگرد و بعد از آنجا بر مي گردد.

                                                                                قطع

كوچه خارجي /شب

جواد و پدر و مادرش از گشت و گذار در خيابانها و تماشاي چراغاني ها باز مي گردند پس از طي چند كوچه به جائيكه سقاخانه در آن است مي رسند جواد جلوتر از آنهاست و تند تند راه مي رود از دور متوجه نور عظيمي كه از سقاخانه بيرون مي زند مي شود نور به قدري زياد است كه قسمتي از كوچه را نيز روشن كرده، جواد خشكش مي زند، بر مي گردد به طرف پدر و مادر

جواد: بابا نگاه كن چقدر اونجا روشن شده

(وقتي پدر سقاخانه را نگاه مي كند همان نور ضعيف كه سوسو مي زند را مي بيند)

پدر: چيه؟ چه نوري؟ اونجا نور نيست نور چند تا شمعه اين كه ديگه گفتن نداره

(جواد بر مي گردد و دوباره سقاخانه را مي نگرد آن را بسيار نوراني مي بيند)

جواد: بابا مامان مگه شما اون نور را نمي بينيد؟ (جواد به طرف سقاخانه مي دود)

پدر (خطاب به همسرش): اين بچه امروز چش شده؟ حرفهاي عجيب غريب مي زند

جواد مقابل سقاخانه مي رسد نور خيره كننده اي را درون آن نظاره مي كند بسيار متعجب شده است

جواد: خداي من( بين شمع ها را نگاه مي كنه کاغذخود را نمي يابد) سرش را به طرف بالا مي برد.

قطرات اشك از گونه اش پايين مي آيد

جواد(آهسته): خدايا اون دوست منه (تبسم مي كنه)

برمي گردد پدر و مادر را ته كوچه مي بيند به طرف آنها مي دود

جواد(با فرياد): خدايا اون دوست خوب منه(فيكس مي شود)

                                                                                قطع

كلاس درس  داخلي /روز

بچه هاي كلاس شلوغ مي كنند يكي روي تخته سياه مي نويسد، ديگري كتاب همكلاسي اش را روي زمين مي اندازد، فردي روي دفتر پهلويي اش خط مي كشد.

جواد بر خلاف هميشه آرام در نيمكت قرار دارد و انگار در كلاس نيست يكي از بچه ها با عجله وارد كلاس مي شود.

شاگرد (نفس زنان): بچه ها معلم داره مياد (كلاس نظم مي گيرد و هر كس در جاي خود مي نشيند معلم وارد مي شود)

نماينده: برپا، برجا (معلم نزديك ميز مي شود، دسته گلي روي ميز توجه اش را جلب مي كند، لبخندي مي زند و به سراغ آن مي رود)

معلم: به به كي اين گلهاي قشنگ را آورده؟

يك شاگرد: آقا اجازه اين ها رو جواد مهربان آورده

معلم: كي؟ مهربان؟ (نگاهي به جواد مي كنه) يعني باور كنم؟ (مي خندد و گلها را مي بويد) خب درس اين ساعت چيه؟

شاگردان : آقا اجازه، آقا اجازه امروز انشاء داريم

معلم: خب موضوع انشاء چيه؟

شاگردان: آقا در مورد امام ها بود (جواد دستش را بالا مي گيرد)

جواد: آقا اجازه (اشك در چشمانش حلقه زده)

معلم: بله بفرماييد ( جواد در سوال كردن ترديد دارد و مي خواهد سرجايش بنشيند) چيه؟

چي شده؟حرفت را بزن (جواد دوباره قامتش را راست مي كند)

جواد: آقا امام زمان بچه ها را دوست داره؟

معلم: چي؟ (جواد سوالش را تكرار مي كند)

معلم( به فكر فرو مي رود): مهربان امروز حرفهاي عجيبي مي زني ها

جواد: خب ببخشيد آقا اجازه (سرجايش مي نشيند)

معلم: نه، خوب سوالي كردي، چطور بگم بچه ها امام زمان همه شماها را دوست داره، حالا چي شده اين سوال را كردي؟

جواد: هيچي آقا، ببينم مي تونيم با او دوست بشيم.

معلم( مي خندد) آره عزيزم همه بچه ها مي تونن با او دوست بشن اصلاً شماها راحت تر از بزرگترها مي تونين با او دوست بشين (معلم نزد جواد مي آيد)، ماها از بس با اين و اون دوست شديم ديگه جاي دوستي با اونو نگذاشتيم (جواد مي زند زير گريه)

معلم: چيه؟ چرا اينطوري شدي؟

جواد: پس چرا اينقدر دير فهميدم (معلم جواد را در بغل مي گيرد ساير دانش آموزان يكي يكي از كلاس بيرون مي روند، چشمان معلم نيز پر از اشك است)

معلم: آره جواد، ما هم وقتي گوچيك بوديم و قلب مون پاك اونو داشتيم، باهاش دوست بوديم اما بعدها خودمون را تو اين دنياي بي در و پيكر غرق كرديم و همه چيز فراموشمون شد، حرفهاي امروز تو دوباره اين دل مرده رو بيدار كرد، من خوشحالم شاگردي مثل تو دارم جواد

جواد: آقا به شما هم وقتي كوچيك بودين سكه دادن؟

معلم: چي؟ سكه؟

(جواد مي خندد و به سرعت از كلاس خارج مي شود معلم كنار پنجره مي آيد و حياط مدرسه را مي نگرد)

                                                                                قطع

جاده جنگلي خارجي/ روز

جواد از مدرسه به طرف منزل در حركت است تند حركت مي كند و اطراف را مي نگرد از كنار چشمه اي عبور مي كند در طول راه گاهي از گياهي مي چيند مي ايستد و به آن خيره مي شود. به شاخه گلي مي رسد دو سه قدم كه رد مي شود مي ايستد و بر مي گردد گل را نگاه مي كند به سراغ آن مي رود سرش را پايين مي آورد و خيلي عميق آن را بو مي كند، نفسش را بيرون مي دهد، آهي مي كشد، مي ايستد و با تبسم به آخر جاده خيره مي شود.

                                                                                قطع

 

Trackback URI: http://nikafarin.com/index.php/trackback/35

درج نظر

XML نظرات: RSS | Atom

ورود