آمار بازدیدکنندگان

1
166
171514

ساعت سرور

شنبه 29 مهر 1396


نوشته های شما

  • سلام

     

     

    در صورت تمایل نوشته هایتان را ارسال فرمایید تا روی وب قرار گیرد

ادبی

شقایق های شاهد

و از کنار جاده ها که می گذری شقایق ها را می بینی که از میان علفزارها سر کشیده اند و خود نمایی می کنند. هزاران راز در چهره دارند و باتبسمی سحر آمیز تورا می نگرند. منتظرند تا نگاهشان کنی ،دمی بنشینی ودرسکوت وهم انگیز آنها صدای فریاد ها را

برگی افتاد...

نسیم می وزید واو احساس خوبی نداشت و همچنین سابقه احساس خوب نداشتن را بیاد نمی آورد.

بخاطر می­آورد روزهایی را که تازه سر ازشاخه درآورده بود وتازه فهمیده بود که هست. سبز خوش رنگ بود و بقیه دوستانش هم مانند او. روزها گذشته بود و کم ­کم بزرگ شده بودند تجربه ها اندوخته و

دستنویس ها

یادم افتاد به آن روز که گفتی اگر خواستی برایم چیزی بنویسی همان دستنویس بهتراست من آن را بیشتر قبول دارم  نمی خواهم رسمی باشد. و همان روز برق از چشمانم پرید و در اوج شادمانی به خود گفتم چقدر به تو نزدیکم که این گونه از من می خواهی .

زمان زیادی از آن روز گذشته و هر ازگاهی به فکر دستنویس می افتم و به این سؤال که

علی کیف اش را برداشت

کیف اش را برداشت و رفت. و رفت که روی پای خودش بایستد رفت که آینده اش را نقاشی کند. کیف اش را برداشت ، آینده اش را از زمین بلند کرد روی شانه­ اش گذاشت و شاید یک عمر روی شانه اش باشد. کیف اش را برداشت و چقدر باید کیف اش را بردارد چقدر باید

پیر زنی با چشمانی زیتونی

با گامهایی کوتاه اما استوار عصایی در دست. در هر گام نگاهی بر زمین و نیم نگاهی به روبرو آهسته آهسته جلو می آمد. او را می­شناختم و چه خوب هم و او هم مرا و چه خوب هم نزدیکتر شد تا جائیکه که اگر می خواست با عصایش بر سرم می کوفت و

وقتی که واژه نیست...

وقتی که واژه نیست از عطر گلهای سرخ می گویم. وقتی که واژه نیست زیبائی چشمانت را چونان چشمان ونوس می خوانم و تمامی الهه های یونان را یکایک دیدار و زیباترین صفاتشان را برایت بر می گزینم.

من پراکندگی عطر گل یاس را در پهندشت ساحل رودخانه ، مرگ مهاجری در کنار مزرعه شقایقها، بوی سیب تازه را و رقص پروانه ها را

هیچگاه نپرسیدی

دوباره رفتی سراغ آلبوم عکس و نشستی گوشه­ایی و همچنان که آلبوم را ورق می­زدی اشک از گوشه چشمانت یواش یواش پایین اومد  و برای اینکه عکس ها را مات نبینی با کناره دستت اشک­ها را کنار می زدی
می­دونستم که اگه دوباره بهت بگم چرا

حسین آقا

حسین آقا !

وقتی به او می گفتم پس کی می خواهی ازدواج کنی و به قول مردم آدم شوی، تو که سی ساله شده ای؟ آنوقت ابروهایش را در هم می کرد و با قیافه ای جدی بعد از اینکه نگاهی به ساعتش می انداخت رو در رویت می گفت حالا که دیگه وقت نیست باشه برای فردا  ! بعد تبسم او و لبخند من و همینطوری روزها می گذشت.

اینها همه اش قبل از ازدواج او بود، اما

گربه ها

درست چهل سال پیش بود که توی همین کوچه مُرد. آره تو همین کوچه بود که خرد شد و تکه تکه ریخت کف کوچه و نابود نابود شد.

پیرمرد مثل همیشه نفس نفس می زد کوله ای به پشت قدم زنان کوچه را طی می کرد. دیوارهای قدیمی کوچه را شاخه های انگور که از آنهاآویزان شده بود زیباتر کرده بود. شلوار خاکی و پیراهن رنگ و رو رفته، کفشهای بسیار مندرس و

مرگ می آید!

مرگ می آید !

یک روز عصر وقتی کاهو سکنجبین می خوری ، یک شب  ، هنگامی که دنیای رویاها را سیر می کنی قبل از آنکه بیدار شوی درون رویاها می مانی !  مرگ می آید یک روز یک روز روشن هنگام نماز وقتی سر از سجده بر می داری یا در رکوع قبل از آنکه قد علم کنی همانجا درست در همان لحظه می آید و سجودت ماندگار خواهد شد. یک روز که به خانه برمی گردی به خانه بر نمی گردی باید آهنگ سفر کنی دنیایی از داشته ها و نداشته ها را بگذاری و بروی و این خاطره خواهد شد برای آنها که هستند! مرگ می آید روزی که حق را پایمال می کنی عصبانی می شوی پرخاش می کنی برای دیگران نقشه می کشی فکر می کنی حاکمی و دیگران محکوم و حکومت می کنی و فرمان می دهی و لذت می بری و خدا را دیگر بنده نیستی همان موقع با چهره ای در هم و کوهی از اضطراب می روی و بسیاری انگشت به دهان خواهند شد! مرگ می آید وقتی با غرور راه می روی اطرافیان را نمی بینی و حتی آنها را نمی شنوی زمانی که احساس جاودانگی داری همان هنگام می آید ! قبل از اینکه پلک هایت را باز کنی یا بر هم زنی ! باورت نمی شود که هیچ مهلتی نیست و چقدر سخت است زمان هایی که آدم باورش نمی شود !

مرگ می آید یک صبح وقتی خورشید طلوع می کند تو غروب می کنی خاموش می شوی و کوله بار عمری هیاهو و دویدن و بدست آوردن را روی زمین می گذاری دستانت را بر کمر تکیه می دهی و خودت را می نگری و چقدر بد می شود  اگر آه بکشی !

 

 

...............................................

مرگ می آید و کاش وقتی بیاید ببیند چند روزی است منتظرم ، کوله بار سفر در دستانم، ایستاده ام این پا آن پا می کنم و از اینکه مرا منتظر گذاشته است شرمنده شود !

 

سلام

سیب های سرخ می ریزند در آغوش حوض

یاس ها عطرشان هوش می برد از سر       شکوفه ها می رقصند کوچه ها را

خانه لبریز می شود از مهربانی،مادر بزرگ چشمهایش میخندد تو را

وقتی سلام می کنی  وقتی سلام می کنیم    !    سلام...



صفحه قبل 1 2 صفحه بعد
31 مطلب

ورود