آمار بازدیدکنندگان

1
70
171721

ساعت سرور

سه شنبه 02 آبان 1396


نوشته های شما

  • سلام

     

     

    در صورت تمایل نوشته هایتان را ارسال فرمایید تا روی وب قرار گیرد

ادبی

افسونگر

افسونگری گوشه چشمت به کنار                   ویرانگری خال لبت هم به کنار

جادوگری  و  سحر لبانت  چه کنم                    یلدایی مژگان سیاهت  به کنار

ترانه

یک روز صبح بیدار می شوی و احساس می کنی چونان نت های موسیقی به پرواز در آمده ای ، ترانه می شوی و به سرزمین آواها کوچ خواهی کرد و من هم !

                راستی آن روز بیدار نمی شوی !  و من نیز...

 

دل

در کُنج دلم عشق کسی خانه ندارد  چون یه نموره تاریک بود  اومده صاف وسط دلم یه آلاچیق چهار نبش زده به این هوا !

تا توی کُنج نباشه!

قاب در

از قاب در می آیی

با لبخند ، اتاق پر می شود از سلام ، عطر سیب

و چه با طراوت کلمه ها منتشر می شوند

اتاق لبریز از ادب ، معرفت و می شود پر از خوبی

و تازه می فهمم اینجا چقدر خالی بوده است!

و اتاق کوچک می شود کز می کند کناری و شرمنده از خالی بودن یک عمر !

بی نهایت

اینجا از هر کجایی که نمیدانی

یکی آمده است

طواف می کند هفت بار بی نهایت!

آینه می شود   می رود  می پرد

خورشید در میانه است

و مدام مهربانانه آینه می سازد!

غدیر

تو هم در غدیر بودی

زیر آن نخل کهنسال ، کنار خوشه خرما ، سایه بود اما گرم

دستانت گاه گاهی قطرات عرق نشسته بر پیشانی ات را کنار می زد

بهتر می دیدی !  بهتر می شنیدی!

پرواز کردی وقتی علی بردستان پیامبر به آسمان رفت!

من هم بودم تو هم بودی همه بودند و نمی دانم چرا هی یادمان می رود!

ما بوی نخل بوی خرما بوی غدیر می دهیم و هر سال در جشن

غدیر علی گونه شوق

پرواز داریم.

وقتی تونباشی

گل ها نمی شکفند و هیچ بلبلی بر شاخساری نمی خواند. رودخانه ها میلی به حرکت ندارند و دلشان برای گل الود شدنشان نمی سوزد. شمیم هیچ گلی در کوچه باغ ها نمیپیچد.پرنده ها پرواز را به کناری نهاده و شاید

نیایش

معبود من!

در این شامگاه به شکایت آمده ام، شکایت از نسیان و فراموشی، شکایت از تعلق به آنها که ناپایدارند. چرا که دیر زمانی است فراموش کرده ام حباب کوچکی از اقیانوس بی نهایت هستی ات بیش نیستم.

فراموش کرده ام قاصدکی هستم که نسیم صبحگاهی به هرکجا خواهد مرا تواند برد. فراموش کرده ام که

باد

کاش باد می آمد

تمام نقش هایم بر زمین را پاک می کرد

نشان گام هایم را یکایک خاک می کرد

مرا می برد با خود ، مرا همراه می کرد

غبارم از زمین می برد و بر افلاک می کرد !

قاصدک

آمدی با باد رقصان ، نشستی و ننشستی ، آمدی و نیامدی این طرف آن طرف آهسته، سبک و نشستی آنچنان که آماده رفتن روی دستم بودی آنچنان که نبودی و نباید نفس می زدم ،پلک می زدم چون با هر

خبر

از هم خبر نداریم و خبری نمی شود                  ما اینچنین نبوده ایم ، ما را چه می شود

 

هر لحظه انگار هزار ساله می شود                   اینطور نبوده است ، اینطور نمی شود

هیچکس برای هیچکس دلش تنگ نمی شود         اینگونه می شود که دلت سنگ می شود! 

جاده

غروب که می شود هر روز

دلم نگران جاده هایی است که در تاریکی شب راهشان را گم خواهند کرد

و این دل نگرانی گاهی تا همه صبح ها می ماند

آخر ، همین صبح  همهمه زیادی در جاده بود !

وقتی می آیی

وقتی می آیی با کوله باری از نت ها

 

دو    ر     می     فا

 

آرام می نشینی بر دل                همچون چادر نماز مادر که می نشست بر تنم

 

گاهی که گوشه اتاق کز کرده بودم با ناز

 

وقتی می آیی نت ها گره می خورند با هم

 

سمفونی می شوند می نشینند آرام آرام

 

دو        ر       می      فا   !

حباب ها

حباب ها

یکی یکی متولد می شوند

بزرگ و کوچک

گاهی به چابکی از آب جدا می شوند و بالا می روند.    ترک بر نمی دارند !

گاهی چون پرنده زخمی  ، برای پرواز به تکرار کنده می شوند و می افتند بارها .

حباب هایی هم متولد نشده ترک برداشته اند و رفته اند ، انگار هرگز نبوده اند ! کسی آمدنشان را ندید و نیز رفتنشان را !

حباب ها یکی یکی متولد می شوند بزرگ و کوچک ، زلال چون آبی آب

به نرمی از آب بر می خیزند چرخی می زنند ومی روند تا آن بالاها ، جایی که اقیانوس برکه ایی بیشتر نمی شود !

و باز ترک بر نمی دارند و همچنان می روند

حباب ها یکی یکی متولد می شوند...

دایره ها

دایره ها

دایره ها روزگاری یک خط صاف بوده اند

رو به جلو ، رو به بالا

آنها که شکستند ناگاه ، و سقوط کردند اهرام را تجسم می کنند

و دایره ها تداوم همیشگی شکستن اند،

عادت به انحنا

به خمیدن ، به سر به زیری و افتادن و افتادن

بزرگ بودن بسیاری از دایره ها ، از یادشان برده است که دایره اند!

در رفت و آمدند در کنارمان ،

دایره های خاموش ،ساکت و سر به زیر

تکرارهای خمیده ، بی طلوع بی غروب

زندگی در هندسه ایی که فقط دایره دارد

انسان را تا می کند !

و ما چقدر زیاد یادمان نمی آید صاف بودن را ... !

پروانه ها

پروانه ها برای که برقصند

پروانه ها برای که بمیرند       برای کدام لحظه اوج بگیرند

پروانه ها برای که باشند

وقتی چشم ها نیستند که ببینند !

پروانه ها چه باشند   چه نباشند!

ساحل

آی آدم ها که در ساحل نشستید

یک نفر اینجا نه اینجا آب او را برد        دست هایش کمک می خواست

تو را می خواست     مرا می خواست

آب او را برد     تو در ساحل نشستی !

آی آدم ها     هنوز تصویر آن دستی که هر لحظه به زیر آب می رفت ، کمک می خواست

تلنگر می زند بر روح آدم ها

تلنگر می زند بر موج و ساحل ها !

دیوار

دیوارهایی که گنجشکها می توانند آرام روی آن قرار گیرند و تادلشان می خواهد برای هم نغمه سرایی کنند , دیوارهایی که می توانی در پناهشان دمی بنشینی و از میهمانی سایه شان لذت ببری و گاهی بوی گاهگلشان را حس کنی و لختی آرامش یابی، دیوارهایی که پرنده ها روی آن می نشینند

آینه

آینه

حالا پس از سال ها از آینه می ترسم

فکر می کنی خودم باشم  همان کودک پاک و صمیمی

می ترسم خیلی بزرگ شده باشم!  من از آینه های بی خاطره می ترسم.

آینه هایی که تصاویر همان لحظه را فقط به یاد دارند

آینه های بی خاطره آینه های نو !

حالا پس از سال ها از آینه می ترسم !

پیرمرد

چهره اش نشان از گذشت سال های زیادی دارد.چروک های پیشانی اش ، خطوط کنار چشم ها همه از بسیاری خاطرات او می گویند. نشسته است نفس نفس می زند، به دشت مقابل خیره شده ، دانه های

صفحه قبل 1 2 صفحه بعد
31 مطلب

ورود